به اين نتيجه رسيدم که براي نيلا وبلاگ ايجاد کنم.قبل تر به نظرم کار نامربوطي بود که ادراکات خودم را به نيلا نسبت بدهم و بگويم نيلا جونم اين کارو کرد و اون کارو کرد.کاري که اغلب انجام مي دهند.
اما حالا فکر مي کنم شايد يکي از آن چيزهايي است که مي تواند جزيي از سبک جديد زندگي باشد.
شايد مثل داشتن عکس و فيلم...مثل دوچرخه و ماشين شارژي...
حالا ده ماهه است و گرچه من و ما هرچه اين جا بنويسيم فقط انتقال نگاه خودمان نسبت به نيلا است اما همين هم جالب است...
مثل اين است که سير رشد نيلا را در يک baby book بنويسم...
خيلي زود بزرگ مي شود و مي تواند دوستان خودش را داشته باشد...
چرا زودتر اين کار را نکردم؟
حتما اينجا را من و اسماعيل خواهيم نوشت يا شايد هم هر کسي که احساسي به نيلا دارد...نعيمه...مامان...رضا...دوستان من...دوستان اسماعيل...دوستانمان...
خيلي حال خوبي دارد که ديگران درباره ي آدم بنويسند....
مثل هديه دادن است...
.
.
.
سحر دومين روز رمضان است در سال 1389!
ريحانه
اما حالا فکر مي کنم شايد يکي از آن چيزهايي است که مي تواند جزيي از سبک جديد زندگي باشد.
شايد مثل داشتن عکس و فيلم...مثل دوچرخه و ماشين شارژي...
حالا ده ماهه است و گرچه من و ما هرچه اين جا بنويسيم فقط انتقال نگاه خودمان نسبت به نيلا است اما همين هم جالب است...
مثل اين است که سير رشد نيلا را در يک baby book بنويسم...
خيلي زود بزرگ مي شود و مي تواند دوستان خودش را داشته باشد...
چرا زودتر اين کار را نکردم؟
حتما اينجا را من و اسماعيل خواهيم نوشت يا شايد هم هر کسي که احساسي به نيلا دارد...نعيمه...مامان...رضا...دوستان من...دوستان اسماعيل...دوستانمان...
خيلي حال خوبي دارد که ديگران درباره ي آدم بنويسند....
مثل هديه دادن است...
.
.
.
سحر دومين روز رمضان است در سال 1389!
ريحانه
