۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه


خاله برایت میز و صندلی خریده که بنشینی نقاشی کنی و من.زحمت کشیذه ام و یک دفتر نقاشی را بین کتاب های کتاب خانه پیدا کرده ام.با هزار امید و آرزو دستم را می گیری و می بری به اتاقت  و می گویی چش چش دو ابرو بکش...و ماهی و ببعی ...و ماه و ستاره...اما غافلی که هیچ ژن موثری در کل حانواده ی ما نیست که چیزهای درست و حسابی را با درک به این که هنر نقاشی چیست هنرمندانه بکشد.ساده ای و نمی دانی چه مادر بی استعدادی داری و از ان خطوط زشت من ذوق زده می شوی.
فعلا به ذوق زدگی ادامه بده بعدها یک فکری به حالش می کنم.