۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

اول بهم گفتی غاااااااااااااله....به همان لحنی که خودم صدایت می کردم
بعد گفتی خااااااااااله.....آن جوری که درست است.
و حالا اسمم را می گویی: نم نم!
عاشق اسم خودم شده ام از وقتی تو به شیوه ی خودت تغییرش داده ای.

خاله نعیمه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه


بابا گفته به کسی نگویم! اما چرا نگویم که چقدر خلاق است؟
نقاشی ها را کپی می کند...و بعد می نشیند و برایت رنگ امیزی می کند تا لذت ببری...

یک ژن دوری از خانواده ی مادری من هست که می رسد به اردشیر محصص!
یا این ژن در تو هست و یا سرنوشتت مثل مامان و بابایت است.نقاشی ها را کپی می کنی!

دراز می کشد و یک پایش را می اندازد روی پای دیگرش و تاب می دهد.
یک جور  بی قیدی...انگار که می گوید : دغدغه ای ندارم!