۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه


نیلا را که می برم حمام مورد تناسلی و باسن گرامی اش را بهش معرفی می کنم.
بچه کلی ذوق می کند.
وقتی می فهمید دماغ و لب و گوش دارد تا این حد شاد نمی شد!!!

یک سری آدم باهوش در زمینه ی روانشناسی دورم هستند که گمان می کنند بعضی چیرها صحیح اش همانی است که خودشان فکر می کنند و مرتب به من تذکر می دهند .
یکی از تذکر ها این است : «بچه را در اتاقش بخوابان»
این کار را نمی کنم.نه بی مشورت...دکترت راهنماییم کرد و من با کمال میل پذیرفتم که تا 2 سالگی کنارمان بخوابی.
از 8 ماهگیت  از تخت کنارمادر آورده ایم بین خودمان.بویت می کنیم.به آغوشت می کشیم.به صدای نفس هایت گوش می دهیم.تو در خواب وول می خوری با پایت می کوبی به سر و کله ی ما.بیدار می شوی و درخواست آب می کنی.نفس عمیق می کشی.پتو را با عصبانیت کنار می زنی .
فکر کن اگر قرار بود تووی تخت خودت باشی.هیچ جالب نبود.ما کی می فهمیدیم نفس های سالمت چه شب آرامی با خود خواهد آورد.
چرا اینقدر زود لباس هایت کوچک می شوند.چه عجله ای است؟چه خبر است که هی تند و تند قد می کشی؟چرا نمی گذاری بیشتر حالش را ببرم.چرا متوجه نبستی که مادرت با گذشتن غمگین می شود؟


****