۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

پس من در 23 ماهگی چه می کردم؟


هنوز یک ماه مانده تا پایان دوسالگی.(و تو چه دانی که یک ماه در روند رشد کودک چه اندازه مهم است)....بعد دخترک می نشیند تووی ماشین و به پدر و مادرش یاداوری می کند که کمربندهایشان را ببندند....و بعد موبایل پدرش را می خواهد که به ترانه ی محبوب ایتالیلیی اش گوش کند؛همانطور که در تمام مسیر مثل عاشق ها به بیرون خیره است!


آخه یک لحظه با خودت تصورش کن!....باحال نیست؟


۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه


صبح ها با هزار وعده وعید می ری مهد کودک..کلاوعده ها ی کاکائویی مثل شیرکاکائو...خود کاکائو...بیسکوییت کاکائویی زود بهت اثر می کنن..و این که.بابا بیاد دنبالت...امروز بهت وعده دادم که بعدش برات کفش می خرم...تو می گی برای هانا هم بخریم و اصلا حالیت نیست که از روستا کفش نمی خرن ببرن شهر!
پروژه ی مهدکودک رفتنت خنده بازاره...
برای این که نری حاضری بگی خوابم میاد...تو خوابت می یاد؟ تو ؟
وقتی یکی از این خاله های مسخره میاد دنبالت که بری توو اتاقت با گریه و التماس می گی....مامان کوچولووو زود بیاااا!
مامان کوچولووو رو خیلی خوب میای!روزمو می سازی...

*چی توو سرته؟چرا فکر می کنی کوچولو یعنی عزیزم؟!







۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه


   نمی شود اشتباه نکرد.من نمی توانم به تو یاد بدهم که اشتباه نکنی اما بلاتکلیف هم نیستم...یادت داده ام که جسارت عذرخواهی را داشته باشی!
تو نکته اش را خوب گرفته ای اما مشکل اینجاست که سطح اش خیلی بالاست !
دچار یک حالتی شده ای که برای بعضی از ناشی گری ها و اشتباهاتی که حق ات است هم عذرخواهی می کنی!
روی خرگوشت شیرکاکائو ریخته ای و من نفهمیده ام اما تو با چشم ها و لحن مضطرب ات می آیی می گویی«میذرت می خوام مامااان!».
من تعجب می کنمم!
بی خیال نیلا...
اینقدرها هم مهم نیست!
ضرری به کسی نرسیده...خرگوش خودت بوده!لازم نیست عذرخواهی کنی!