امروز رو در اینده ام نمی دیدم
یه دختر داشته باشم که راه بره بگه مامان برام لاک بزن...دختری طرفدار همه ی چیزهای پر زرق و برق...
یه دختر که ساعتها حرف بزنه و بعد بهم بگه تو حرف نزن بذار من بگم...
نمی دیدم خودم رو که افتادم دنبال یه دختربچه التماسش می کنم بیا شربتت رو بخور...
عجباااا
