۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه


امروز رو در اینده ام نمی دیدم
یه دختر داشته باشم که راه بره بگه مامان برام لاک بزن...دختری طرفدار همه ی چیزهای پر زرق و برق...
یه دختر که ساعتها حرف بزنه و بعد بهم بگه تو حرف نزن بذار من بگم...
نمی دیدم خودم رو که افتادم دنبال یه دختربچه التماسش می کنم بیا شربتت رو بخور...
عجباااا

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

غم دوری

خاله جون
من صبح‌ها که از خواب پا می‌شم اول یاد تو می‌افتم....بعد گریه‌م می‌گیره که تو اینقد ازم دوری که اگه اراده کنم نمی‌تونم بیام پیشت. بعد دلم هوای صداتو می‌کنه که شعر می‌خونی. بعد ...
خاله‌ جونم
می‌ترسم منو دوست نداشته باشی. واسه همین اینا رو این‌جا نوشتم که بدونی خاله هر روز صبح به یاد تو از خواب پا می‌شه و این دوری خیلی براش زور داره...

قربونت برم
خاله نعیمه

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه


هرچی عروسک داشتی اوردی رو مبل نشوندی و میگی دست بزنین تولدم مبارکه!
تولد مبارک عزیزم...