۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه


نیلا مامانو دوست داری؟
نه!
نیلا بابا رو دوست داری؟
نه!
خاله رو چی ؟دوست داری؟
نه!
رضا رو دوست داری؟
نه!
دایی؟ زندایی؟
نه!
نیلا جیش کردی؟
ششش.اه اه!
نیلا آب دوست داری؟
آآآب!
به می خوری؟
به به!
نیلا!نیلا رو دوست داری؟
نیاااا!
نیلا ساعت چی می گه؟
تی تااااک!
نیلا کجا بریم؟
دده
نیلا دست نزن داغه!
دااااغ
نیلا چند سالته؟
عدد یک رو نشان می دهد!
.
.
.
و کتاب هاش را می آره و می گه ب...وون!
و بازی های جمعی رو دوست داره!
و زنگ در خانه مساوی با باباست!
.
.
.
جک و جونوری نیست که صداشو ندونه!
.
.
خیلی شیطون شده خیلی!!!!!!!!

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

یک تنبلی ویژه در آپلود عکس دارم نیلا!
وگرنه حالا باید عکس هایت را اینجا می دیدی.
عکس ها هستند نیلا! بزرگ شو و خودت برو فایل ها را نگاه کن!
اصلا به من چه به بابات بگو!

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه


ما هرگز یادش ندادیم که وقتی کار خطایی می کند ؛بیاید و ببوسدمان و دست نوازش به سرمان بکشد و از شرمندگی کارش دربیاید.اما نیلا یاد گرفته است و روزی چند بار با بوسه خطاهایش را جبران می کند...کتاب هایی که پاره می شوند...خط خطی می شوند ...غذاهایی که زمین ریخته می شوند...موس هایی که به دستش می رسند و شکسته می شوند...گوشی های موبایل...و...و...والبته یک بوسه که  همه چیز را حل می کند.
راه خوبی هم هست !این بوس های ابدارو لذیذ!
نیلا در روند رشدش به من یاداوری می کند که گویا ژن ها بر تربیت غالبند!من واقعا جز هدایت ژن هایش به مقوله ی تربیت امیدی ندارم...او محافظه کار است،ترس هایش کمی افراطی است.در مقابل دردهایش صبور است.بامحبت است و بیش از حد وابسته است!آهسته تجربه می کند و خودش را کمتر به خطر می اندازد.لجباز و بهانه گیر نیست!این ها خصلت های دختری 13 ماهه است که بیشتر انها نمودار ژن های پدر و مادرش است!

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

کاش می شد یه دست از آسمون بیاد ما سسسسسسسه تا رو ...

حس غریبیه
یک سال گذشت
هر روز بیشتر می فهمم تو برای ما همه چیزی
چیزی که همیشه فکر می کردم یه کلیشه است
ببخشید که روز تولدت این پست تلخه ولی
به محبت هیچ کس اعتماد نکن حتی من      پدرت
چون ممکنه یه روز بابت این اعتماد ضربه بخوری
اما ته تهای ذهنت باشه که خیلی دوست دارم
چی کار کنم ین روزا تناقض ها دور و برم رو گرفته
محبت هایی که حتی آدم ها از سر تنبلی نمی خوان یه رنگ و لعابی بهش بدن
و به جای قنای قالبش کنن
محبتای کلاغی
قار قار قار اما بد صدا

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

تو چه مي فهمي؟!
من الان اونيم که يکي مي تونه برام بخونه؛
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه ي راه رفتن آموخت



***
يک دستش را مي گيريم و کمکش مي کنيم راه برود.
سعي مي کنيم با فاصله چند قدمي تلاش کند که با قدم هايش به سمت ما بيايد.
تلاش مي کند و هر روز از پيشرفتش شادتر مي شود.
يعني آدم اگر هميشه قرار بود در روند رشدش مثل دوران کودکيش هر لحظه در حال توسعه و پيشرفت باشد تبديل به ابر آدم مي شد!
از سر بي مرامي است که بگويم  نقش اسماعيل در اين پا به پا بردن نيلا کمتر است.کلا درباره ي هدف اين شعر بايد تجديد نظر شود!!!


ريحانه

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

رفتيم براي نيلا مهد کودک پيدا کنيم...نتوانستيم مارک دار ترين مهدکودک هاي تهران هم مزخرف اند.
مديرانشان هيچ توضيحي درباره ي فعاليت هايشان نمي دهند از سر بي تفاوتي و نگاه ملتمسانه  اتاق ها را نشان مي دهند و همه چيز همانطور که عادت کرده ايم است....نا مرتب....پر از بي انگيزگي حتي براي پرده اي که اويزان کرده اند.پر از ترکيب رنگ هاي ناهنجار...همه چيز بد است....فوم هاي زبر...محل تعويض هايي که بيشتر شبيه اتاق نظافت بيمارستان هاست...ملافه هاي بي سليقه و تخت خواب هايي شکل زندان...قفس...

راضي نمي شوم نيلا را در يک سالگي با اين سيستم آشنا کنم...خودم را با اسماعيل و ساعت ها ي در اختيارمان هماهنگ کنم بهتر است.
***
راستش وقتي وارد مهد کودک شديم؛قبل از ديدن محيط هاي ناراحت کننده شان اين خودم بودم که طاقت رها کردن نيلا را نداشتم.اضطراب جدايي نگذاشت چيزهاي بهتري ببينم.فرقي نمي کرد احساسي بود مثل اضطرابي که در کودکي از جدايي مادرم داشتم...حالا جايش عوض شده...اضطراب جدايي از فرزند است!
***
خوب شد که مادر شدم.زندگيم عوض شد.بهتر شد.شادتر شدم.بچه ي خوبي گيرم آمد.خوشم با نيلا.هر روز يک چيز تازه است.تکراري نيست.لازمم بود.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ببعی چی می گه؟

نیلا هر روز کارهای جدید یاد می گیره
داریم از قافله ی شیرین کاریاش دور میوفتیم!
یه توجه 100 در 100 می خواد واسه اینکه بفهمی چه کارای جدیدی یاد گرفته!
همین الان روی کولمونه داره از سر و روی ما بالا میره و کلماتی رو تند تند می گه
که ما نمی فهیمیم چی می گه ولی حتما داره با ما ارتباط برقرار می کنه و پیش خودش می گه
چرا اینا نمی فهمن من چی می گم
البته همه ی حرفاش نامفهوم نیست مثل:
مثلا ما بهش می گیم کلاغه می گه -قار قار
ببعی می گه -بع بع
به غذا هم می گه -به به
بین اسم آدما رضا رو یاد گرفته
بین ماما و بابا هم هنوز ترجیح می ده منو صدا کنه
اسم خودشم می گه
خلاصه از الانش از اون پرحرقاست D:
باباش

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

قسم به تو

هي نااميد كه مي شدم اسمت را صدا مي‌كردم. قبلش- قبل از آن دوران سخت- مي‌آمدم بالاي سرت... تو هنوز نمي‌توانستي غلت بزني و همين‌طور كه در رخت‌خواب خوابيده بودي، دست و پايت را تكان مي‌دادي. من چشم‌هايم پر از اشك مي‌شد و توي دلم بهت مي‌گفتم برايم دعا كن. آن‌جا هم كه بودم، هي فكر مي‌كردم اگر تو برايم دعا كني، رها مي‌شوم. اعتقادي در من هست كه مي‌گويد تو با فرشته‌ها ارتباط داري. اعتقادي در من مي گويد كه تو با خدا ارتباط داري... حالا حتا اگر تو نفهمي در دنياي اطرافت چه مي‌گذرد، من فكر مي‌كنم مي‌توانم خدا را به پاكي تو قسم بدهم... كه فكر كنم توي يكي از آن ملاقات‌هاي هميشگي‌ات با فرشته‌ها و خدا و بقيه‌ي بچه‌ها مي‌شود براي سامان دنياي ما بزر‌گ‌ترها دعا كني...
حالا فكر‌ مي‌كنم توي دنياي ناجور ما، توي اين زندگي‌ خراب، همين‌كه تو هستي خوب است. همين كه كلمه‌هاي تازه ياد بگيري و زندگي را از نو تجربه كني... همين كه با هر خنده‌ات دل همه را ببري و خنده به لب‌ها بياوري... من فكر مي‌كنم پاكي تو و هربچه‌اي توي اين دنيا، تنها چيزي است كه مي‌شود به آن قسم خورد. شايد همين نجات‌مان دهد.

خاله‌ي غمگين

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

شروع

به اين نتيجه رسيدم که براي نيلا وبلاگ ايجاد کنم.قبل تر به نظرم کار نامربوطي بود که ادراکات خودم را به نيلا نسبت بدهم و بگويم نيلا جونم اين کارو کرد و اون کارو کرد.کاري که اغلب انجام مي دهند.
اما حالا فکر مي کنم شايد يکي از آن چيزهايي است که مي تواند جزيي از سبک جديد زندگي باشد.
شايد مثل داشتن عکس و فيلم...مثل دوچرخه و ماشين شارژي...
حالا ده ماهه است و گرچه من و ما هرچه اين جا بنويسيم فقط انتقال نگاه خودمان  نسبت به نيلا است اما همين هم جالب است...
مثل اين است که سير رشد نيلا را در يک baby book بنويسم...
خيلي زود بزرگ مي شود و مي تواند دوستان خودش را داشته باشد...
چرا زودتر اين کار را نکردم؟

حتما اينجا را من و اسماعيل خواهيم نوشت يا شايد هم هر کسي که احساسي به نيلا دارد...نعيمه...مامان...رضا...دوستان من...دوستان اسماعيل...دوستانمان...
خيلي حال خوبي دارد که ديگران درباره ي آدم بنويسند....
مثل هديه دادن است...
.
.
.
سحر دومين روز رمضان است در سال 1389!

ريحانه