هي نااميد كه مي شدم اسمت را صدا ميكردم. قبلش- قبل از آن دوران سخت- ميآمدم بالاي سرت... تو هنوز نميتوانستي غلت بزني و همينطور كه در رختخواب خوابيده بودي، دست و پايت را تكان ميدادي. من چشمهايم پر از اشك ميشد و توي دلم بهت ميگفتم برايم دعا كن. آنجا هم كه بودم، هي فكر ميكردم اگر تو برايم دعا كني، رها ميشوم. اعتقادي در من هست كه ميگويد تو با فرشتهها ارتباط داري. اعتقادي در من مي گويد كه تو با خدا ارتباط داري... حالا حتا اگر تو نفهمي در دنياي اطرافت چه ميگذرد، من فكر ميكنم ميتوانم خدا را به پاكي تو قسم بدهم... كه فكر كنم توي يكي از آن ملاقاتهاي هميشگيات با فرشتهها و خدا و بقيهي بچهها ميشود براي سامان دنياي ما بزرگترها دعا كني...
حالا فكر ميكنم توي دنياي ناجور ما، توي اين زندگي خراب، همينكه تو هستي خوب است. همين كه كلمههاي تازه ياد بگيري و زندگي را از نو تجربه كني... همين كه با هر خندهات دل همه را ببري و خنده به لبها بياوري... من فكر ميكنم پاكي تو و هربچهاي توي اين دنيا، تنها چيزي است كه ميشود به آن قسم خورد. شايد همين نجاتمان دهد.
خالهي غمگين
حالا فكر ميكنم توي دنياي ناجور ما، توي اين زندگي خراب، همينكه تو هستي خوب است. همين كه كلمههاي تازه ياد بگيري و زندگي را از نو تجربه كني... همين كه با هر خندهات دل همه را ببري و خنده به لبها بياوري... من فكر ميكنم پاكي تو و هربچهاي توي اين دنيا، تنها چيزي است كه ميشود به آن قسم خورد. شايد همين نجاتمان دهد.
خالهي غمگين

0 نظرات:
ارسال یک نظر