۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

رفتيم براي نيلا مهد کودک پيدا کنيم...نتوانستيم مارک دار ترين مهدکودک هاي تهران هم مزخرف اند.
مديرانشان هيچ توضيحي درباره ي فعاليت هايشان نمي دهند از سر بي تفاوتي و نگاه ملتمسانه  اتاق ها را نشان مي دهند و همه چيز همانطور که عادت کرده ايم است....نا مرتب....پر از بي انگيزگي حتي براي پرده اي که اويزان کرده اند.پر از ترکيب رنگ هاي ناهنجار...همه چيز بد است....فوم هاي زبر...محل تعويض هايي که بيشتر شبيه اتاق نظافت بيمارستان هاست...ملافه هاي بي سليقه و تخت خواب هايي شکل زندان...قفس...

راضي نمي شوم نيلا را در يک سالگي با اين سيستم آشنا کنم...خودم را با اسماعيل و ساعت ها ي در اختيارمان هماهنگ کنم بهتر است.
***
راستش وقتي وارد مهد کودک شديم؛قبل از ديدن محيط هاي ناراحت کننده شان اين خودم بودم که طاقت رها کردن نيلا را نداشتم.اضطراب جدايي نگذاشت چيزهاي بهتري ببينم.فرقي نمي کرد احساسي بود مثل اضطرابي که در کودکي از جدايي مادرم داشتم...حالا جايش عوض شده...اضطراب جدايي از فرزند است!
***
خوب شد که مادر شدم.زندگيم عوض شد.بهتر شد.شادتر شدم.بچه ي خوبي گيرم آمد.خوشم با نيلا.هر روز يک چيز تازه است.تکراري نيست.لازمم بود.

0 نظرات: