۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

تو چه مي فهمي؟!
من الان اونيم که يکي مي تونه برام بخونه؛
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه ي راه رفتن آموخت



***
يک دستش را مي گيريم و کمکش مي کنيم راه برود.
سعي مي کنيم با فاصله چند قدمي تلاش کند که با قدم هايش به سمت ما بيايد.
تلاش مي کند و هر روز از پيشرفتش شادتر مي شود.
يعني آدم اگر هميشه قرار بود در روند رشدش مثل دوران کودکيش هر لحظه در حال توسعه و پيشرفت باشد تبديل به ابر آدم مي شد!
از سر بي مرامي است که بگويم  نقش اسماعيل در اين پا به پا بردن نيلا کمتر است.کلا درباره ي هدف اين شعر بايد تجديد نظر شود!!!


ريحانه

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

رفتيم براي نيلا مهد کودک پيدا کنيم...نتوانستيم مارک دار ترين مهدکودک هاي تهران هم مزخرف اند.
مديرانشان هيچ توضيحي درباره ي فعاليت هايشان نمي دهند از سر بي تفاوتي و نگاه ملتمسانه  اتاق ها را نشان مي دهند و همه چيز همانطور که عادت کرده ايم است....نا مرتب....پر از بي انگيزگي حتي براي پرده اي که اويزان کرده اند.پر از ترکيب رنگ هاي ناهنجار...همه چيز بد است....فوم هاي زبر...محل تعويض هايي که بيشتر شبيه اتاق نظافت بيمارستان هاست...ملافه هاي بي سليقه و تخت خواب هايي شکل زندان...قفس...

راضي نمي شوم نيلا را در يک سالگي با اين سيستم آشنا کنم...خودم را با اسماعيل و ساعت ها ي در اختيارمان هماهنگ کنم بهتر است.
***
راستش وقتي وارد مهد کودک شديم؛قبل از ديدن محيط هاي ناراحت کننده شان اين خودم بودم که طاقت رها کردن نيلا را نداشتم.اضطراب جدايي نگذاشت چيزهاي بهتري ببينم.فرقي نمي کرد احساسي بود مثل اضطرابي که در کودکي از جدايي مادرم داشتم...حالا جايش عوض شده...اضطراب جدايي از فرزند است!
***
خوب شد که مادر شدم.زندگيم عوض شد.بهتر شد.شادتر شدم.بچه ي خوبي گيرم آمد.خوشم با نيلا.هر روز يک چيز تازه است.تکراري نيست.لازمم بود.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ببعی چی می گه؟

نیلا هر روز کارهای جدید یاد می گیره
داریم از قافله ی شیرین کاریاش دور میوفتیم!
یه توجه 100 در 100 می خواد واسه اینکه بفهمی چه کارای جدیدی یاد گرفته!
همین الان روی کولمونه داره از سر و روی ما بالا میره و کلماتی رو تند تند می گه
که ما نمی فهیمیم چی می گه ولی حتما داره با ما ارتباط برقرار می کنه و پیش خودش می گه
چرا اینا نمی فهمن من چی می گم
البته همه ی حرفاش نامفهوم نیست مثل:
مثلا ما بهش می گیم کلاغه می گه -قار قار
ببعی می گه -بع بع
به غذا هم می گه -به به
بین اسم آدما رضا رو یاد گرفته
بین ماما و بابا هم هنوز ترجیح می ده منو صدا کنه
اسم خودشم می گه
خلاصه از الانش از اون پرحرقاست D:
باباش

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

قسم به تو

هي نااميد كه مي شدم اسمت را صدا مي‌كردم. قبلش- قبل از آن دوران سخت- مي‌آمدم بالاي سرت... تو هنوز نمي‌توانستي غلت بزني و همين‌طور كه در رخت‌خواب خوابيده بودي، دست و پايت را تكان مي‌دادي. من چشم‌هايم پر از اشك مي‌شد و توي دلم بهت مي‌گفتم برايم دعا كن. آن‌جا هم كه بودم، هي فكر مي‌كردم اگر تو برايم دعا كني، رها مي‌شوم. اعتقادي در من هست كه مي‌گويد تو با فرشته‌ها ارتباط داري. اعتقادي در من مي گويد كه تو با خدا ارتباط داري... حالا حتا اگر تو نفهمي در دنياي اطرافت چه مي‌گذرد، من فكر مي‌كنم مي‌توانم خدا را به پاكي تو قسم بدهم... كه فكر كنم توي يكي از آن ملاقات‌هاي هميشگي‌ات با فرشته‌ها و خدا و بقيه‌ي بچه‌ها مي‌شود براي سامان دنياي ما بزر‌گ‌ترها دعا كني...
حالا فكر‌ مي‌كنم توي دنياي ناجور ما، توي اين زندگي‌ خراب، همين‌كه تو هستي خوب است. همين كه كلمه‌هاي تازه ياد بگيري و زندگي را از نو تجربه كني... همين كه با هر خنده‌ات دل همه را ببري و خنده به لب‌ها بياوري... من فكر مي‌كنم پاكي تو و هربچه‌اي توي اين دنيا، تنها چيزي است كه مي‌شود به آن قسم خورد. شايد همين نجات‌مان دهد.

خاله‌ي غمگين